الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

621

إحياء علوم الدين ( فارسى )

برداشتن چيزها سخره گرفتندى « 370 » ، و كودكان او را رنجه داشتندى . و راحت او وجود دل او « 371 » ، و استقامت حال او در خوارى و خمول بود . پس همچنين باشد حال اولياى خداى . پس در امثال اين جماعت بايد كه طلبيده شوند . و مغروران ايشان را در مرقّعها و طيلسانها مىطلبند و در كسانى كه ميان خلق به علم و ورع و مهترى مشهورند . و بارى تعالى را بر اولياى خود غيرت است ، جز اخفاى ايشان روا ندارد ، چنان كه گفت : اوليائى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى ، اى ، دوستان من در زير قبّه‌هاى منند ، جز من ايشان را نشناسد . و پيغامبر - عليه السلام - گفت : ربّ أشعث أغبر ذي طمرين لا يؤبه له لو اقسم على اللّه لابرّه ، اى ، بسا سبوسه سر گرد آلود صاحب دو جامهء كهن كه از او باك ندارد ، اگر بر حق تعالى سوگند ياد كند هر آينه آن را راست گرداند . و در جمله ، دورترين دلها از بوى آن معانى دلهاى متكبر و معجب است كه به علم و عمل خود شاد باشد . و نزديك‌تر دلها بدان دلهاى شكسته است كه خوارى خود را مستشعر باشد ، و اگر او را خوار دارند و بر او ظلم كنند ، خوارى در نيابد چون مولا بر وى ترفّع كند . و چون خوارى احساس نكند و عدم التفات خود به خوارى نيز نداند ، بلكه نزديك نفس خود خسيس منزلت‌تر از آن باشد كه همهء انواع خوارى در حق خود خوارى شمرد ، بلكه نفس خود را كمتر از آن داند تا تواضع بطبع صفت ذاتى او شود ، پس مثل اين دل را اميد باشد كه مبادى اين روايح استنشاق كند . پس اگر مثل اين دل در نيابيم و از مثل اين روح محروم شويم ، پس بايد كه ايمان آريم كه آن ممكن است اهل آن را . چه ، كسى كه نتواند كه از اولياى خداى باشد ، پس بايد كه دوستدار ايشان بود و بديشان ايمان دارد ، چه شايد كه با كسانى كه ايشان را دوست دارد بر انگيخته شود . و شاهد اين است ، آن چه از عيسى - صلوات اللّه عليه - آمده است كه بنى اسرائيل را گفت كه كشت كجا رويد ؟ گفتند : در خاك . گفت : به حق مىگويم شما را كه حكمت نرويد مگر در دلى مثل خاك . و مريدان ولايت خداى در طلب شروط آن به اذلال نفس به نهايت فرومايگى و خست رسيده‌اند تا به حدى كه آمده است كه ابن الكرنبى را - و او استاد جنيد بود - مردى سه بار به طعام خود خواند ، پس رد كرد ، « 372 » پس باز استدعا مىنمود و او باز مىرفت ، تا چهارم با او را درون خواند ، آن گاه او را از آن حال پرسيد ؟ گفت : نفس خود را بيست سال بر خوارى رياضت داده‌ام تا به منزلت سگى شده است كه چون او را برانند برود ، پس بخوانند و لقمه يا استخوانى پيش او اندازند باز آيد ، و اگر پنجاه بار مرا بخوانى [ پس ] رد كنى ، آن گاه پس از آن بخوانى ، هر آينه اجابت كنم . و همچنين گفت : در محلتى نزول كردم و مرا در آن به صلاح بشناختند ، دلم به سبب آن [ 469 ] پراكنده شد ، پس روزى در گرمابه رفتم و قصد جامه‌هاى فاخر كردم و آن را دزديده و در پوشيدم و مرقّع خود بر زبر آن ، و بيرون آمدم و آهسته آهسته مىرفتم تا به من در رسيدند و مرقع من در

--> ( 370 ) سخره گرفتن ، به بيگارى گرفتن . ( 371 ) عربى : فكانت راحته ركود قلبه ( زبيدى 9 - 676 ) . ( 372 ) ميزبان .